|
آسمان فردا آسمان در انتظار من است......
|
پروردگارا من به تو پناه می برم که مبادا چیزی را که به آن آگاهی ندارم از تو بخواهم ! و اگر مرا نیامرزی و بر من رحمت نیاوری از زیان کاران خواهم بود ... (سوره هود ، آیه 47) [ دوشنبه دهم مرداد 1390 ] [ 4:40 ] [ مهسا ]
پر شد آيينه از گل چيني آه از اين جلوه هاي تزييني گفته بودي چگونه مي گريم به همين سادگي كه مي بيني سكه زندگي دو رو دارد گاه غمگين و گاه غمگيني شاخههاي هميشه بالايي ريشههاي هميشه پاييني عاقبت ميهمان يك نفريم مرگ با طعم تلخ شيريني
"آنها" فاضل نظري
براي خالي نبودن عريضه + اين روزها... خدا هست اميد هست زندگي هست ايمان بياوريم :) [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:8 ] [ مهسا ]
قلب من كلبه اي متروكه با نگاهي كه به مترسك مزرعه همسايه گره خورده تا شايد روزي كلاغك ها را پس بزند كلاهش را از روي زمين بردارد و دستي به سر و روي اين كلبه بكشد... + قلب هاي متروكه و اميد به مترسك ها...اين است زندگي ما...
مترسك نوشت:
قلب من مدت هاست كه ضربان ندارد اما هنوز زنده ام... + ازين بهتر نميشه...برداشت مثبت... + چه سكوتي! :) [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:11 ] [ مهسا ]
من آن دوستي كسالت بار ميان مان را نمي خواهم ـــ دوستي ميان دست ومسواك ـــ كه هر روز با او هماغوشي مي كند بي آنكه رنگش را به خاطر داشته باشد ! نمي خواهم كه در بيشه هاي شب من قدم بگذاري چونان كارد كه در قلب كاهوي تازه درآمد شده است و در بيشه هاي من بدوي بي آنكه توجهي جلب شود... مي خواهم عشق ما همواره بيگانه بماند. به سان منظره دختركي كه پوستش را در آفتاب برنزه مي كند، در حالي كه بر روي گوري مرمرين عريان و با وقار دراز كشيده است... مي خواهم كه به خنده ات خيره شوم هم چنان كه به گل سرخ روييده در ميان گرده نان... مي خواهم كه ديدار ما همواره، دهشت زا و انگيزاننده باشد، مثل زرافه اي نشسته در سالن سينما، يا گنجشكي كه در قهوه خانه روزنامه بخواند سيگار بكشد و كفشش را واكس بزند... بر اين تمنايم كه در انتظارم باشي زيرا من هرگز حاضر نخواهم شد و مرا دوست بداري زيرا من همانند تو و همانند دختر روياهايت نيستم و كسي جز مرگ را به يادت نمي آورم... و براي اينكه هرگاه در برابر چشمت درآيم، مرا نيز مي بيني و پيكر سايه ام را در آغوش مي كشي، و دوستم مي داري، ثروتم را... زيرا من زني بي نوايم و خشمم را زيرا كه من تنهايم و آواره و براي اينكه من آن دروغم كه شك به اوجگاهش راهي نيست مي خواهم احساسات از پيش مهيا شده را رها كنم و از هرچه در باب عشق گفته اند خويشتن را كنار كشم تا در ميدان بازي روزگار دو روح شويم كه جز فراق چيزي آن دو را به هم پيوند ندهد...
"زني عاشق در ميان دوات" غادة السّمان
فكر نكنم لازم باشه بازم بگم كه بايد به شعر به چشم شعر نگاه كرد! + بايد گذاشت و رفت اما كجا نميدونم :| + مهسا تو ميتوني... + گره خوردگي! + سعي كنيد جزو اون دسته از افراد باشيد كه براي خودشون شخصيت مستقلي دارن...استقلال شخصيتي خيلي مهمه... [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:40 ] [ مهسا ]
از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند "مهدی موسوی"
:) + به چشم یک شعر بهش نگاه بشه... + و دیگر هیچ [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 21:26 ] [ مهسا ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |